شاید وداع...

غروب می رود در شب انحلالی نقره فام را به تماشا نشیند

یاس کبود خسته از دیوار سر می کشد،

تا به روشنای سینه ام ژرفای امید را پر شور نظاره گر شود

گلبوسه هایی وحشی و گستاخ سرتاسر پیکرم را به جشنی ناب و نامریی نشسته اند،

چشمها را می بینم،

هرجا و هرگوشه،

مراقب، هراسان، موذی...

هر حرکت اندام، هر پرش گیسویم، هر جنبش دستم...

تمام من گویی زیر هزار نگاه محک زده می شود،

......

......

......

نه غروب نا امید می داند و نه شب گرسنه،

نه یاس کبود شهوت زده،

نه این چشمهای از هرسو بیننده،

......

......

نه روشنای امیدوار سینه ام،

نه گلبوسه های وحشی و زندگی زای تو!

نه حتی لبان گرم و تشنه ات!

نه دستهای مشتاق نواختنت!

......

......

هیچ یک نمی دانند که پشت نگاه سوزانم و لبخنده سرخم

چه دردی، چه درد هایی...

می جوشند،

می پیچند،

می تابند،

و من سرخ و بنفش حل می شوم...

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
بهنامترین

مرسی سوزانا. ایول. بالا خره به روز فرمودین؟؟/ سلام

MnsD

وداع!! با بهاری چونین دوست داشتنی؟! با اینهمه بوسه های بر جا مانده؟! مگر نه میوه ی ممنوعه چیده بودی و چشیدی؟! --- از طرف یه دوست جون که هیچی نمی دونه اما دوست داره بدونه و بشناسه به دوست جونش

جا مانده از زندگي

چرا ! شايد كسي هست كه از درد بودن هم صدايي را ميطلبد. شايد او ميداند!