اعدام...

باد زوزه می کشد و برف را بر سراسر پیکرهوس آلودم می پراکند...

من آتشم، آتش...می سوزم از درون و می سوزانم از برون،

لیک این سرما و برف را هم یارای رام کردنم نیست...

شب چادر افکنده و برف می بارد و برف می بارد و برف...

و می آیند! آنک اعدامگران می آیند به دارم آویزند...

به جرم آموختن عشق به مردان باکره و دخترکان بی هوش و گوش...

می آیند سیاه پوشان تا پیکر زیبایم به چنگ و دندان بخل و حسادت هزار پاره کنند...

روح سپید م در برف راه خود میابد،

و از بدنم، قامت رعنایم، چشمهای پر آشوبم، بوسه های بهشتی و نوازش های خدایی ام هیچ،

هیچ جز قطره های خون بر برف سپید گریان نخواهد ماند....

/ 2 نظر / 12 بازدید
بهنامترین

بابا بالاخره پای بر این سفید و بنفش دفتر کردید استاد. ترس از نبودتان بود و آن غم. یادتان بخیرها گفتیم برایتان.یادتان خوش بادها کردیم نثارتان. مگر برف ببارد و غم ب آید و تنهایی بجوشد که سری به ایم مسیر بزنید. هان؟ سلام

وحید

با گرمای خون خود ذوب کن... ذوب کن این برفها را و همچون جویباری باش که با شتاب میرود و برای شب اواز می خواند... تو به جرم عاشق بودن محکوم هستی که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنی... پس عاشق بمان... و بگذار از شعله های وجودت یک ققنوس جدید متولد شه...