سرخ و خاکستری

چیزی که میبینم سرخ است و خاکستری، بوی فلفل و نیتریت در کاسه سرم می چرخد، نمی دانم که مرگ مرا به دنبالش می دواند یا زندگی، فقط می دوم، می دوم، می دوم...

..........

نمی توانم نفس بکشم. مخلوطی از آب و خون و سیمان و گل  از بینی و دهانم تمام درونم را می آکند. زیر دست و پا مانده ام. دستی ناخواسته گلویم را می فشارد. آب. خون. سیمان...درون من پر می شود از مرگ و در لابلای ضجه و فریاد و شلیک، دیگر نمی توانم نفس بکشم.

..........

با ضربه شدیدی به پهلویم به هوش می آیم. دو نفر برادروار بر دوشم می برند.دردی حس نمیکنم. از بوی باروت و فلفل میفهمم که زنده ام.در پس زمینه هنوز غریو می شنوم، آمیخته با فریاد و گاه فحش های رکیک. پس حقیقت دارد. حقیقت دارد. حقیقت.

..........

از من خون می رود.دردی در کار نیست. فقط  پایم راه نمی رود و نفس از تنگنای سینه یه سختی راه به بیرون می یابد. کفشم را از پای متورم با سختی و خشونت می کنم. چه جای ملاطفت؟ زمین سرخ است و هوا نه بوی مرگ که بوی قتل می دهد. و حقیقت دارد.

..........

آسانسور سرخ می شود. کف خانه سرخ. تلاشی مذبوحانه به خرج می دهم که شلوار جین ( حالا سرخ ) را از پایم جدا کنم. پوست پایم لجوجانه به پارچه چسبیده. پارچه و پوستم را باهم به گوشه ای پرت می کنم. دسته ای از موی سرم با روسری خیس از سیمان کنده می شود.

..........

ذرات سرخ خون در من جان می دهند و جان می گیرند. من، من امروز صبح نیستم. زنی که با قلبی پرطپش به آفتاب سرد زمستان پا نهاد نیستم. چیزی درمن مرده. بخشی از وجودم، پاره ای از روحم برزمین می خزد. اینگونه است استحاله آیا؟ به فاصله دوازده ساعت من دیگر آن منی که می شناختم نیستم؟ آری. نیستم. و این حقیقت دارد.

/ 2 نظر / 17 بازدید
IQ

بسیار عالی... سه نقطه...

ر.عرفانی

آنک! سحر...