بدون شرح...

پس از عمری دیدن و شنیدن و سفر کردن، اینک عجیب است...

یازده سالگی ام را به یادم می آورد؛یا شاید قبل از آن را.

اولین باری که برای اولین بار فهمیدم و حس کردم که قلب دارم

 و هیجان انگیز تر از آن اینکه حس کردم که قلبم میزند! می تپد!

 و همان لحظه بود که جریان گرمی را زیر پوستم حس کردم!

نمی دانستم که زود پس از آن خواهم گریست، به کرات ، در دل شب و روز

 به هنگام به خلوت خزیدن...

نمی دانستم که زیباترین و حقیقی ترین لحظه های عمرم را در حال تجربه کردن هستم!

و آنها که دیدند مرا و حالم دانستند نیز این راز با من نگفتند!

گذشت آن بهارسبز و حتی خزان زیبای هزار رنگ از پی اش...

من گذاشتم و گذشتم. بار ها و بارها آن تپش را و آن جوشش دلپذیر زن بودن را آزمودم و در کارنامه خاطراتم ثبت کردم. شناسنامه من کهنه تر شد واینک عددی که عمرم را نشان می دهد بر تعداد یک هایش افزوده می شود.

من گذاشتم و گذشتم. سفرها که رفتم و چشمهایم که هزاران بار شستم و گامهایم که هر بار محکم تر برداشتم،

راست بگویم: آن شور و هیجان ها شکلی دیگر به خود گرفت! و روزان و شبانم سرشار شد از رمز و راز و

گفتمان های مکررم با جهانی ناشناخته و با زبانی نا شناخته...و لی با کسانی که در طول زندگی روز سالهای نوری از من فاصله داشتند و در دل شب آنچنان به من نزدیک...

من از لباس دخترکی شرور به قامت زنی زیرک و مرموز مسخ شدم، مسخی دلپذیر آنچنان

که هیچ یک از واژگان زبان مادری ام قادر به بیان آن نیست...

 

و اینک پس از سالها باز مسخ می شوم، اینبار زنی عمیق و زیرک که قلبش به یازده سالگی برگشته!

و آنچان جوانم و سرشارم و آنچنان مست از شوری لایتناهی....

دستاوردم از سالشمار عمر جویدن کاغذ هاست و این ایمان که:

باید عاشق بود و عاشقانه زیستن را زیست!

و عشقی که آرامش نیاورد و به خدایم نرساند نه عشق، که فریبی زشت و بد رنگ است...

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید