حسرت...


و انتظار خسته ام
بر لبه های سرد سکوت می ماسد؛
هزار بوسه می شوم
بی لبی برای بوسیدن
و تمام پیکرم آغوش...
و تنها-تنهایی رسوایم که گستاخانه به خلوت سایه میکشد مرا...
هزار چشم می شوم
هزار نگاه پرشرر
و ناظر مرگ یک به یک
از پس سقوطی بی طنین؛

از فراز نردبان حسرت...حسرت...حسرت...

/ 0 نظر / 4 بازدید