مرد به آرامی بر خاست

تا در آب رخوت چهره شوید

و زن را نگریست؛

که در اتاق بود-

به تمامی-

و بودنش اتاق را می آکند...

و حلقه های اکنون را

که می رفت در غروب آویزد

در دود سیگار تماشا می کرد....

مرد نگریست

و غرق لذت شد؛

و غرق بودن شد....

 

/ 1 نظر / 15 بازدید

اون زن فقط میتونه یک نفر باشه.که اکسیر ناب لحظه رو بنوشه...جرعه جرعه...