بیش از خو گرفتن...

من به سکوت این چهار دیوار خو گرفته ام؛
چهار دیوار که با همند بی داشتن حرفی برای گفتن؛
من به زل زدن به این سقف که بر شانه صبور این چهار دیوار نشسته و مغرورانه حکم ایستادن ابدیشان را می راند خو گرفته ام...
(این باید چیزی بیش از خو گرفتن باشد)
به این فضایی که تو در آن نفس کشیده ای؛انگشت اشاره ات را به سوی دریچه مهربان روحم نشانه رفته ای و محکومم کرده ای...
در همین چاردیواری و زیر همین سقف آزردمت و آزردی ام؛

من گذشت کردم و تو کینه اندوختی...
من نفس کشیدن در این فضا را دوست دارم.
بیدار شدن و شروع یک روز دیگر را در این چاردیواری جشن گرفتن را دوست دارم...
(و این حتما چیزی بیش از دوست داشتن است)

/ 1 نظر / 9 بازدید
مرضيه

مي دانم كه چه مي گويي و براي كه... اميدوارم گوش جانش هميشه بيدار باشد!