و باز زندگی...

زندگی:

گاه داستان دهلیز هزار توی کوچه هایی است؛

که   که گامهای  هماهنگ و مطنطن ولی دودل و مردد یک دوست با تو طی می کند،

گاه فنجان قهوه ایست در تنهایی، در انزوای ناپسند کافه ای،

سطور بی پایان مقاله هایی سلسله وار که مینویسی و تمامی ندارد، مطالب مهیج، دردناک، حقیقی و گاه نامکشوفی که در پیچاپیچ مویرگهای مغز خودت گم می شوی،

زندگی سپری کردن لحظاتی در شکنجه گاز و دود سوزنده در طول و عرض خیابانی معروف است...

وحشت از کشته شدن و رویارو شدن با فرشته مرگ، نه با داس بلندی در دست که با اسلحه ای ناشناخته نشانه رفته به قلب...

زندگی اندیشیدن است دردناک، عمیق، و دقیق به آنچه که نمی خواهد به روشنای کشف قدم بگذارد،

و لابلای این اندیشیدن آگاه شدن به باید ها و نباید ها...

چه بازار مکاره ایست اینجا و نامش زندگی،

و چه مهیب است ادراک اینکه زندگی ترکیب عجیب ولی موزونی است از: عشق،دوست،پرسه،آشنایی،بحث،مناظره،گام زدن، قرار گذاشتن، گپ زدن،فقر،ثروت، سیاست و..............................................

ومن یکی از جنبندگان ناطق این سیاره از این انتخابها گام زدن با دوست مرددم را برمیگزینم، اندیشیدن دردناک را، نوشتن بی پایان را می جویم و خواندن هرچه ناتمام را...

 

 

 

هرگز به انتهایش نیم نگاهی هم نخواهی داشت

بزرگ است. حجیم است. گرم و سرد و گاه هم بر حسب اتفاق معتدل...

 ،

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
MnsD

انتخابی بس شیرین و دوست داشتنی اما چرا با دوستی مردد؟!! گمان مردد بودنش را داری یا یقین داری؟!! تو ای پنجره ی شوق در این فصل خزان؛ به کدامین گناه دوستت را تنبیه میکنی با نگفتن حرفهایت؟!