فقر.جنبش...و دیگر هیچ

در سرزمین من همه چیز هست.

همه چیز هست و هیچ نیست.

بازار میوه گرم است و خریدار اندک...از خیابان رد میشوم،دو هموطن من،دو مرد مسن،دو راننده شریف تاکسی میدوند و بر سر یک پرتقال دوستانه میجنگند،...و این دردی شیرین در عروق من میدواند...

درسرزمین من بیکاری بیداد میکند،جوان برنای این خاک نه چشم و چراغ،که گاه مایه ننگ پدر پیرش میشود...بازویش کبود از جای تزریق است،و در سر پرسودای من شیون به اوج می رسد...

درسرزمین من فقر فریاد میزند...بحث حسابهای بانکی و تعداد صفرهایش نیست،بحث شکم سیر نیست،یحث دختران و پسران دانشجو نیست،........درسرزمین من فقر یعنی: فقدان شرف! نبود مردانگی! اسارت نفس و خواب وجدان در غار اصحاب...

در سرزمین من روزنامه هست و خبر هست و شبکه جهانی هست،خبر از قتل عام سرخها در...و کشتار سبزها در...خبر هتاکی جوانمردان در پشت میله ها،خبر اعدام،خبر بالا رفتن چوبه های دار،تعدد میله ها،خبر تاریکتر شدن شبها...و من عزا میگیرم و سیاه برتن میکنم...

درسرزمین من روشنفکر ملغمه ایست از: سیگار،طعم تلخ قهوه، شکست،خیانت،سینما،داستان و میل به رفتن،همیشه رفتن و هرگز نماندن...

اینجا فساد هست و پاکی هست،شب هست و روز نیست.

اپرای ناموزون شکم های گرسنه و باله دستهای همیشه دراز،

سمینار دلخراش مادران همیشه عزادار و حمایت هرگز پدران ابرو در هم،

در سرزمین من حتی درختها ،علفهاو یونجه ها به جرم سبز بودن اعدام میشوند...

و تو! تو بر قله تمام این فلاکت ها ایستاده ای.چون وصله ای ناجور و هرگز نچسب.تنها فکرروزان و شبانت زنی است و مردی از دیار هوس.تنها عطش تو کشیدن سیگاریست و دیداری در کنج کافه ای با دو چشم مغموم و چهره ای زیبا و پردرد.تو نه غم را میدانی و نه درد را میفهمی.تو تنها در سودای آغوشی و من در سودای بالا بردن مشتم پرغرور و سیراب از عشق مردمم و سرزمینم، تو در لهیب جسم میسوزی و من از درد پهلو به خود میپیچم،تو مشتاق رقصی و من پای خورد شده ام را در دست میگیرم و به سماع عشق برمیخیزم...

درد هست و سوز

ناله هست و گداز

خیال هست و بیخیالی

آرامش هست و ناآرامی...

پیله تنگ حقارت ازتنت پاره کن،

به در آی،ببین،لمس کن،ببوی بوی خون تازه را...

/ 2 نظر / 17 بازدید
IQ

بسیار زیبا... سه نقطه...

MnsD

غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد دکتر