پراکنده...

در مبانه آتش و خون،

در هنگامه تولد فریاد،

بازار بوسه همچنان گرم است،

اینجا که نعش نیمه جان دختری برخاک،

پرچم به خون غلطیده آزادی است،

دستان از تن جدای مردی نوازش را به خاک می سپارد،

و پدر و مادر بر مزار فرزند نه خون ، که پاره های جگر می بارند،

بازار بوسه گرم است و عطش آغوش همچنان سوزان...

……….

برادر برادر را می کشد،

دود بیداد میکند،

آتش سر به آسمان می ساید،

...چهره ای غماز در آینه خودرا می آراید...

..........

دستی آتش می گشاید،

دستی داغ از شلیک گلوله،

دستی به دفاع از خود سنگ پرتاب می کند،

دستی حفاظ سر می شود،

دستی، دستی را می شکند،

دستی قلاب دستبند را پذیرا می شود،

دستی به قطع پایی همت می ورزد،

...دستی فارغ ، به نوازش دراز می شود...

 

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
ر.عرفانی

دخترم!تنها بانو! مانند همیشه تو آنی میبینی که همگان نمی بینندو دردی می کشی که بسیاری غافلند..تو محکومی به بسیار دیدن و درد کشیدن و این به جرم آگاهی و هوشیاری توست.