مرد به آرامی بر خاست
تا در آب رخوت چهره شويد
و زن را نگريست؛
که در اتاق بود-
به تمامی-
و بودنش اتاق را می آکند...
و حلقه های اکنون را
که می رفت در غروب آويزد
در دود سيگار تماشا می کرد....
مرد نگريست
و غرق لذت شد؛
و غرق بودن شد....
نظرات ()مرد به آرامی بر خاست
تا در آب رخوت چهره شويد
و زن را نگريست؛
که در اتاق بود-
به تمامی-
و بودنش اتاق را می آکند...
و حلقه های اکنون را
که می رفت در غروب آويزد
در دود سيگار تماشا می کرد....
مرد نگريست
و غرق لذت شد؛
و غرق بودن شد....
نظرات ()من در ابتدای خلقتم؛
در آغاز جسم..
برق بلوغ در نگاهم
و سيگار لبريز از طعم هم آغوشی....
واژگان در رطوبت زبانم
چرخ می خورند..
و حقايق
در ذرات سرخ هستی ام
جاريست...
نظرات ()