Devine Love

 
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
 
همیشه آسان ترین کارها در دنیا آنهایی هستند که انجام شان سخت ترینها ست! متقاعد کردن آدمها به آدم بودن، به اینکه غیر طبیعی بودن بعی ها در واقع ائن چیزی است که در حقیقت طبیعی و معنی انسان بودن است. همیشه کسانیکه عرف را به زیبایی در هم می شکنند و قوانین محدود کننده نوع بشر را به آسانی له می کنند محکومند که داغ تفاوت را بر پیشانی داشته باشند. کمتر کسی می داند از ته دل خندیدن و گریستن چه حالی دارد. کمتر کسی می داند گریه تنها برای ناراحتی و خنده تنها برای شادی نیست. کمتر کسی می داند که گریه و خنده هر دو شکلی از تنفسند و در لحظه های هیجان آهنگ تنفس تغییر می کند، به شکل آه، ناله، خنده، و یا گریه. کمتر کسی میداند گریستن و خندیدن در لحظه های گرم و رنگین هم آغوشی چه تفسیری دارد. کمتر کسی می تواند عمق لذت در لحظه زیستن را درک کند و خیلی بدتر اینکه کمتر کسی قادر به شرح زیبایی بودن- فقط بودن- وجود داشتن- و لذت بردن از وجود است... کمتر کسی می داند رقصیدن در سکوت- با خنیای گردش جهان چه حالی دارد... چرا خوابیدن در حریر لطیف رویا خیالبافی است و آرزو ها محال؟ چرا خوشبختی ها به حساب شانس و تصادف و نکبت ها به حساب سرنوشت و جزا است؟ و این در حالیست که اینها همه ذات بشر است. خاص روح و فطرت انسانیت است. مثل این است که بکوشی به شمع بیا موزی از سوختن درد نکشد و رنج نبرد! چرا که فلسفه وجود ش روشنایی بخشیدن است!!! شاید به این خاطر باشد که افسردگی رایج و لذت زنده بودن به فنا محکوم شده! شاید به این علت است که همگان زندگی را روز مرده گی می کنند و نه حتی روزمرگی! و این در حالی است که ما زنده ایم برای زندگی کردن! یعنی زنده بودن با تمام ذرات وجود مان... اینجا کسی هست که درد میکشد برای زنده بودنی که به فراموشی سپرده شده. اینجا کسی هست که در شادی و غم گریسته و در شادی و غم خندیده. اینجا کسی هست که در درد و رنج شکسته و ایستاده. اینجا کسی هست که زندگی را میستاید، می زید، و سرایت می دهد، اما به راستی! چرا این کار آسان اینقدر دشوار است؟؟؟
 
 
باران و آفتاب
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
 

ابر خاکستری چان آسمان را می پوشاند که افق تا افق سربی می ند.

باران هم عاشقانه بر همه چیز بوسه می زند، گویی عاشقی سیری ناپذیر از آغوش محبوب...

روز دیگر آفتاب آغوش سرد از باران را غرقه در گیسوان طلائی می کند...

 

و زندگی زیباست...

آنقدر زیبا که گاهی به راستی نفس گیر...


 
 
 
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
 

با من برقص

تمام عشق را !

به تمامی برقص!

از نخستین گام تا این لحظه را!

چه مهم؟

بهانه ها همیشه هستند

هیچ کس کامل نیست!

بگذار بد خواه بگوید, بنالد و بموید!

من با توآم ! با تو!

با من برقص تمامی عشق را...

 

 


 
 
پروانه من
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
 

پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است.

نه می تواند پرواز کند

نه می تواند بمیرد...

( دانته آلیگیری)


 
 
 
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
 

my prette pretty butterfly,

in a neat coaweb is involved,

the Spider's full too eyes,

so she's neither able to fly,

and she's nor able to die...

(Dante)

translated by: Susanne erfani


 
 
چرا؟..........
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠
 

چرا سخت ترین کار دنیا این است که پرنده ای را متقاعد کنی برای پرواز آفریده شده است؟


 
 
×××
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸
 

آسمان را میبینی؟

چشمهایم را به آسمان وام داده ام تا ببارند،

این آسمان آنقدر می بارد تا تو لبخند بزنی...

 


 
 
مرگ و فقر...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠
 

 مرگ فقر

...

 

 

شب از کار توانفرسای روزانه به سوی کلبه خویش ،
پا را مینهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش میبندد ؛
صدایی جز صدای پای من از پی نمیآید ؛

به جز من عابری در شهر پیدا نیست ؛
خیابانهای پرجوش و خروش شهر خاموش است ؛
زمان آبستن سرمای جانسوز است ، زغربال هوا بر دامن شب نقره میبارد
.
کلاغی پیر بر روی ذرختی لانه میجوید ،

سگ آوارهای از شدت سرما مثال بید میلرزد ؛
تنم از خستگی با پتک میکوبد ،
سرم را در گریبان کردهام پنهان ،
که از سرمای جانسوز زمستان در امان باشم ؛
دو پایم در تیرگیها راه میپوید ،
زن هرجایی اندر انتظاری عابری،
تن رنجور خود را به هرسو میکشاند؛
که شاید در چنین ساعات شب مرد هوسبازی به دام افتد و او را با پشیزی چند در آغوش خود گیرد ، پس آنگه لقمه نانی بدست آرد که شکم را از عذاب بیغذاییها رها سازد .
من از این صحنههای زشت و بدمنظر به راه خویش ،

پا را مینهم در پیش و اشکی گرم بر رخسار سردم نقش میبندد .
در این تاریکی و ظلمت ناگهان صدای نالهای در گوش من بنشست
.
زلرزش رشته تار دلم بگسست ،

قدم را تندتر کردم تا ببینم کیست ،
فغان و ناله اش از چیست ؛
چو دیدم فقیری لامکان از شدت سرما ،

چو مار زخمخورده می پیچد از درد ،
سخنهایش شرر بر جان میزد ؛

خداوندا جوابم ده ، شنیدم هرکه را خواهی دهی عزّت،
شنیدم هرکه را خواهی دهی ذلّت،
خداوندا عزّت و ذلّت به دست توست ؛
ای پروردگار دانا ، چرا این دردهای دردمندان را طبیبی نیست ؟
چرا با این همه نعمت مرا از آن نصیبی نیست ؟
خداوندا ستم کافیست

!
زمان با برف خود آنشب ، برای او کفن میدوخت ، درون کاخ زیبا چلچراغی تا سحر میسوخت
 ..........


 
 
تلخنوشته
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

روزنامه بوی تو را می دهد,

می دانستی؟


 
 
تلخنوشته
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
 

روزگار غریبی است نازنین...

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

اما بعد چه؟

وقتی هجوم اندوه درنهانخانه را هم در می کوبد؟

 

تکلیف عشق چه می شود؟ این بزرگوار همیشه بخشنده به کجا پناهنده شود که صورت زیبایش به پنجه خشم خراشیده نشود، ساقه نوازشگر دستانش خورد نشود و چشمان زیبا بینش از حدقه به کف دست سفر نکند؟

 

روزگار غریبی است نازنین...

و من نه نازنین اما بسیار در این سرزمین غریبم. غربت من فریاد کردن عشق است به جرم ویرانی پستوخانه قلبم...

 


 
 
...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
 

و اینک زیبایی خداوند را می بینم

که در همه موجودات عیان است

و در گناهکار و قدیس

یکسان خود را پدیدار می کند...


 
 
با تو از بودن...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
 

صدای تو را می شنوم،

همیشه صدایت را،

حتی در غلظت ابرآلود شب...


 
 
با تو از بودن
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 
نمی خواهم تمام بشوم
پایان دنیا که هیچ
پایان پایان دنیاها هم برای بودنم کم است
می خواهم در تو نامیرا شوم
آیینه باش وگرمای مرا دردل اقیانوس بتابان!
مرا در خودت فرو ببر
اگر تو باشی حرفی از پایان نیست
و هستی همیشه تو را و مرا کم دارد
 آیینه باش وگرمای مرا در دل اقیانوس بتابان!
حرارت طلایی گندمزار را به گیسوانم ببخش!
و دست مرا جاودانه در دست زندگی بگذار...
نمی خواهم تمام بشوم
نمی خواهم بمیرم
دنیا همیشه ما را کم دارد...

 
 
زمستون ن ن ن!
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

خورشید خانوم آفتاب نکن!

برف کوهها رو آب نکن!

خورشید خانوم تو در نیا!

بذار زمستونم بیاااااا.............


 
 
نقدی بر سریالهای کا نال محبوب فارسی وان
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
 

 

 

 

 

 

مروری  نیمه طنز برنامه های کانال فارسی وان

 

 

طیف بینندگان این شبکه بسیار گسترده است.چون طیف برنامه هایی که پخش میکند گسترده است. تقریبا می توان گفت برای هر سلیقه برنامه دارد.قبل از اینکه این نوشتار را بخوانید باید بگویم که خود من از طرفداران پروپاقرص این شبکه هستم و به محض رسیدن به منزل اولین کاری که میکنم روشن کردن تلویزیون است.این نوشتار فقط نقدی است بر سریالهای پخش شده از این کانال و فکر کنم حرف دل خیلی ها را بشود اینجا پبدا کرد. قصد من نه کوباندن کسی یا چیزی و نه بالا بردن است. این نوشتار فقط نقد است. نقد به معنای دقیق بررسی. همینطور جاهایی که طیف بینندگان را معرفی کرده ام چنین منظوری نداشته ام. خود من مورد نقد هستم. به هر حال جامعه فعلی ایران ملقمه ای از همه چیز و همه کس است و می توان به جرات گفت که پرچم کل کشور های جهان تنها در یک خیابان ایران می تواند افراشته شود!

 

سریالهای کره ای

طیف سنتی رو به روشنفکر جامعه ایران سریالهای زجر آور کره ای را میبینند.در فرهنگ کشور کره فرهنگی هنوز بسته و محدود است. خوب و شیک لباس می پوشند. هیچ گونه اغراق نه در پوشش و نه در آرایش دیده نمی شود. اما به وفور مادر شوهر عروس را نقش دیوار می کند و تا دلمان بخواهد عروس های عقده ای، دیوانه، کمی دیوانه، افسرده، توسری خور و خلاصه همه جور عروس درب و داغان در سریالهای کره ای حضور دارند.گفتیم طیف سنتی به این سریالها علاقمندند چون طیف سنتی جامعه ایران هنوز زن را موجودی یکبار مصرف میبیند و مرد را فاقد کنتور!!!در ضمن این گروه بیننده کیف میکند وقتی عروس بیچاره خانواده کمی- فقط کمی- عصیان می کند و یک کلمه حرف قلمبه از دهان فسقلی اش بیرون می پرد!خانمهای جوان ایرانی از روی کنجکاوی این سریالها را دنبال می کنند و تازه پی به این موضوع می برند که صرف نظر از نداری ها و خیلی مسائل دیگر خوشبختند که برده مادر شوهر های فولادزره نیستند!و این یعنی میزان بالایی از آزادی و استقلال. تازه! ما مجبور نیستیم در مقابل هر کس و ناکس که ژست میگیرد و از ما بزرگتر است و هر کوفت دیگریست تعظیم کنیم و تا کمر خم شویم و مرتب بگوئیم: بله. حق با شماست. معذرت می خوام....و تازه آنها هم با پشت چشمی به نازکی مو جوابمان را بدهند!

خانمهای ایرانی بعد از عروسی واقعا عروس می شوند و می توانند  بیرون کار کنند و هرچی دوست دارند بخورند یا نخورند و از گرسنگی بمیرند( یه قیمت حفظ اندام!) و قرار نیست صبح قبل از سحر بلند شوند و برای شکم کارد خورده خانواده شوهر صبحانه مفصل تر از ناهار!!!! بپزند.

( یسه دیگه. لهشون کردیم در حد پوره آلو.)

  

سریالهای کلمبیایی

این سریالها متاسفانه و شایدم خوشبختانه در ایران بینندگان فراوانی دارند. مروری بر این سریالها و طیف بینندگان:

 

 ملت ما و مخصوصا خانمهای زیبای ایرانی( اینو واقعا میگم زنان ایران بدون آرایش افراطی و زلم زیمبو زیباترین زنان دنیا هستن.) مجال بروز زیبایی در اجتماع را ندارند. لذا طیف وسیییییعی از بانوان پای گیرندگان محو تماشای جمال بی کمال کاراکتر های این سریالها می شوند.

افراط و اغراق در این سریالها بییییداد می کند. نگاهی به تاریخ کلمبیاو جغرافیای سوق الجیشی این کشوربه ما نشان می دهد که چرا درونمایه تمام این سریالها بدون استثنا عشقهای آتشین( احتمالا از غذاهای تندو تیزشان!!!)، خیانتهای قوی، گیلاسهای شراب و شامپاین، رستورانهای مجلل، پاسکاری عشق و عاشق و معشوق،لباسهای زیییبا، اعتیاد شدید به خنزر پنزر است که واقعا برای جوانان ایرانی چشمنواز و جالب توجه است ( والا تجربه نشون داده در کشورهای پیشرفته یک مدیر موفق زن نه آرایش به این غلیظی داره چون وقتشو نداره و نه لباسهای رنگارنگی که باید برای مهمانی پوشید رو تو محیط کار می پوشه!تازه موفق هم هست و مردا هم دنبالشن! این مدیریته؟)بدترین و ننگین ترین نقطه ضعف سریالهای کلمبیایی فرزند نامشروع است که تقریبا در همه این سریالها یکی وجود دارد...متاسفم.واقعا متاسفم.

.بدتر از سریالهای ایرانی که این روزها پیشرفت هم کرده اند سریالهای کلمبیایی تا حد بالایی قابل پیش بینی و نتیجه گیری هستند. گاهی هم سناریست عقلش به جایی قد نمی دهد و شیلنگ آتش نشانی را با فشار قوی باز می کند نوی سناریو!!!!خلاصه اینکه برای سرگرمی و بعد از یک روز کاری پر مشغله می چسبد.

 

 

سریالهای آمریکایی

نمی دانم چرا مردم ما که اینقدر دم از اعتلای آزادی و آرزوی آرامش می زنند و هلاک زندگی خوب و ازدواج موفق هستند این سریالهای با نمک و واقعا آموزنده را از زن بابا می دانند. در هیچ سریال آمریکایی شما سایه پشت چشم و زیور آلات سنگین و لباسهای آنچنانی نمیبینید. اما درونمایه این سریالها زندگی خانوادگی، تربیت فرزند، آموزش رفتار فردی و اجتماعی، دوست یابی از هر جنس، ایجاد روابط عاطفی با بازنگری تجربیات، چگونگی هندل کردن اقتصاد، تحصیل و هرچیزی که یک جامعه موفق واقعا دارد می باشد. دیالوگ های سازنده، تکه کلام های با نمک و زبان بدن گویا و مختصر و مفید به راستی راه گشای حل بسیاری از اختلافات در روابط است. در سریالهای آمریکایی حرفی از خیانت آنهم آشکار!!! نیست. عشق و عاشق و معشوق پاسکاری نمی شوند و همه هر روز با هر کسی نمی خوابند و حرفی از فرزند نا مشروع نیست! همه ایرانی ها دوست دارند به آمریکا این سرزمین فرصت های طلایی بکوچند ولی آیا چند نفر از این عزیزان تحمل 10 ساعت کار درست و بی عیب و نقص را دارند؟ بر خلاف آنچه که خیلی ها می اندیشند در آمریکا حتی دوست پسر ها و دوست دختر ها صد در صد به هم وفادارند حتی به جرات خیلی بیشتر از ایرانی ها ولی جوانان ایرانی گویا درونمایه سکس و خیانت برایشان جذاب تر است.درتمام سریالهای آمریکایی بدون ذکر مشخص نام پیر یا پیغمبری شما شاهد قدرت ایمان هستید. حالا به هر شکل. پایبندی به اصولی که جوانان بیمار و روشنفکر نمای جامعه ما به آن می خندند و روز به روز در انحطاط بیشتری فرو می روند به شکلی محسوس در سریالهای آمریکایی جریان دارد.

این نوشتار یک دیدگاه کلی است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
تولد من
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

 

 

چشمهایم از جنس ماه شد و دستهایم لانه خورشید

 

درخت بید گریان از نگاهم به دور دستها کوچید

و گیلاس بوسه ها بر لبانم روئید

 

من بودم و تمام تنهایی و حسرت آغوش

تو آمدی و من ترانه شدم بر لبان خاموش


 
 
نقدی بر سریال باران دروغ
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
 

نقدی بر سریال باران دروغ

 

به راستی باران دروغ؛ و یا بهتر بگوییم دروغ باران .

از ابتدا و زیر بنا همه چیز بر مبنای دروغ است و هرچه سناریو جلوتر می رود وضع بدتر و وخیم تر می شود.

شاید بدترین و وحشتناک ترین دروغ بیماری و معلولیت ذهنی "هیونگ وو" باشد که بقیه دروغها را به دنبال می کشد.

شخصیت پردازی سریال در حد عالی امتیاز میگیرد. از" خانم رئیس " که خالق بدترین جلوه ها و منش های انسانی است گرفته تا " بیان" که کودکی است قربانی خودخواهی و دروغهای بزرگترها؛ همه بسیار عالی پرداخته شده اند و در قالب سناریو همگی کار خود را به خوبی بلدند.

به تصویر کشیدن فرهنگ کشور کره شاید یکی از چیزهایی است که مردم کشور ما مخصوصا" جوانان را عمیقا" تحت تاثیر قرار می دهد. زنان ما هرگز و در هیچ برهه تاریخی اینگونه و به این شدت برده مردان و مادر شوهران نبوده اند.زنان ما نزدیک نیم قرن است که خود را از اسارت های تحقیر آمیز خانوادگی رها کرده اند و اتاق خوابشان برای فرزند دار شدن یا تنها نماندن همسر تحت کنترل مادر شوهر نیست. ( به افراط های زنان و مردان جامعه فعلی ایران کار نداریم). منظور سناریست چیست؟

یک تصویر:

ماشین " ان یون" به دستور مادر شوهرش( مادر" هیونگ وو" /خانم رئیس) به معلمه جدید که به منظور دلربایی " هیونگ وو" و از میدان راندن "ان یونگ" وارد خانواده شده واگذار شده. " ان یون" را شناخته ایم. حرفی نزده و سوئیچ را به معلمه داده. اما خواهر شوهرش که حتی از " ان یون" خوشش هم نمی آید سوئیچ را از معلمه گرفته و به دست "ان یون" می دهد. مادر شوهر/ خانم ردیس از راه رسیده و این صحنه را می بیند. به گمان او این " ان یون" است که سوئسچ را پس گرفته و " ان یونگ" هیچ دفاعی از خودش نمیکند.

 

لطفا" برچسب احمق و بزدل و...به این زن نچسبانیم. این فرهنگ کشور کره است که عروس خانواده حق دفاع از خودش را ندارد. واما یک شخصیت استاتیک مانند خواهر" هیونگ وو" قدری گستاخ است و در باده نوشی و پسربازی بی پرواست؛ از حرفهای مادر دیکتاتورش ترش میکند و در نهان ما میبینیم که عقده های سرکوب شده اشرا چگونه التیام می دهد.

 

در باران دروغ همه به هم دروغ می گویند و ما تلخ خندیدیم وقتیکه پدر" ان یون" به همسرش یک انگشتر شیشه ای هدیه داد و زن بیچاره را فریب داد.

تنها کسی که دروغ نمی گوید" بیان" است .

بیچاره " ان یون" که یک دروغ گفت و معلوم نیست برج شنی دروغهای حمایتگرش تا کجا بالا خواهد رفت.

ایرانی های آزاد و آزاده اعصابشان از این سریال به هم می ریزد.هرشب به خود می گویند این دفعه آخر است...ولی کشش نفرین شده سناریو به قدری بالاست که فردا شب باز با خشم و نفرت و اشک و عشق در احساسات متضاد خویش غوطه ور می شوند و مدام از مخود و اطرافیان می پرسند:

یعنی واقعا" ممکن است؟

بله.ممکن است. در کشور ما زنانی که بیوه هستند و حتی فرزند دارند می توانند به راحتی ازدواج کنند البته خالی از غرغر و مخالفت نیست . حتی تابوی بکارت در حال رنگ باختن است.چون ایرانی ها می دانند که زن کالا نیست که به آن مهر یک بار مصرف بزنند و زن هم حق زندگی و لذت بردن دارد.

اما در کشور کره...به نظر می رسد که هنوز با وجود قوانین حقوق بشر زن به دنیا آمدن میوه ممنوعه ایست که چشیدنش به بارش مسموم باران دروغ می انجامد.

 

ادامه دارد...


 
 
...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
 

هوا رنگ نارنج بالغ گرفت.

اداره ها تعطیل و کافه ها باز شد.

جاده ها کارناوال اتوموبیل هارا به جشنی پرشور نشستند.

من اما، عاشق ،

و باغ آبستن از پاییز مرا به زایمان شورانگیزش دعوت کرد.

عریان از رخت و پوشیده در برگ های رنگارنگ ،

دانستم که شاهزاده پائیزم...


 
 
...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
 

از یاد مبر!

همشیه زیر خاکستر آتشی پنهان است!


 
 
رمز واره شور
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

برای تو مینویسم،

دختر باکره امروز،

و تو؛

 زنی که تن بخشیده ای و هنوز نمیدانی عشق را چگونه میبازند!

زهرخند من برشما!

پیراهن برتن میدرم،

زیبا و مغرور؛

پیش چشمهای خالی از شور و سرشار از بزک شمایان چرخ میزنم، جرخ میزنم،

مست و وحشی و پرشور؛

خراشهای پشتم را ببینید!

بوسه دندان را بر ساقهایم!

جای ناخنهای مشتاق را بر بازوانم!

چشم بدرانید! خنده ام میگیرد...

چرخ میزنم عریان از رخت و پوشیده در وجد و سرور...

 


 
 
تنها او!
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

دستهایم زیباترند

که جادوی نوازش دارند،

و بازوانم،

که آغوشگاهند و معبدی از رمز،

خدایان هندو بر من سجده مینهند،

در چشمهام امروز برقی است؛

که تنها او می داند...

و بر لبانم حرفیست

محلول در بوسه ها

که تنها او میخواند!

 


 
 
عاشقی
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

دیوانه ام بخوانید!

غم نیست!

من از دیوانگی به هوشیاری که به نهایت عقل رسیده ام.

روزهایم نیلی و شبهایم زعفرانی است.

من شادمانم.

و در همان لحظه غمی مرموز از درونم میجود...

به تضادهایم خو کنید.

مرا اینگونه که هستم بپذیرید.

هنوز پس از گذشت سالها...در مرز جنون و نبوغ دست و پا میزنم...

و تنها دست گرم و مهربان اوست که در پی رهانیدن من است،

تورا دوست دارم. تورا دوست دارم.تورا دوست دارم...

آی ی ی ی ی فریادددددددد.........


 
 
کودکم...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
 

 

تو دعوت شده ای؛ اما من میزبان خوب و لایق تو نیستم؛ تو فقط این لانه کوچک و محدود را داری؛

در توانم نیست. فکرکنم خودت خوب میدانی.

تو میوه لحظه های شاد؛ میتوانستی یادگاری از ایام جوانی و زیبایی ما باشی. نمیدانم دعوت تو نا بهنگام است یا ...

من احساست میکنم.گرچه کوچکتر از آنی که حتی دیده شوی.اما مادر...مادر هرگز خطا نمیکند.اگر بگویم نمیدانستم که تو در منی دروغ است.اما تو میدانی و من هم، که میل شدیدم به خودفریبی بود...

میدانی؟ دست ها و پاهایت را تجربه نخواهی کرد. روزهای پرفتنه و شبهای تبدار را نخواهی دید. چه حیف است که تو بر دوش ما نظاره گر سیل جمعیت آزادیخواه نخواهی بود. مشتت را بر چهره زور نخواهی کوفت و خیابانهای طولانی را در سکوت و با لبخند با انگشتان گشوده به جستجوی آزادی نخواهی شتافت.

تو زمانی شکل گرفتی که مادر به فردای آزاد دختران میاندیشید و پدر سودای مرگ خفقان درسر داشت.مادر زیبای را به دست باد سپرد تا چون تاج بر پیشانی دخترکان باکره روستایی بگذارد و پدر جوانی را به تاجری داد تا کنار دیوار چین به حراج بگذارد.

من احساست میکنم. و این حقیقت دارد که تو هستی، و این حقیقت تلخ در فنجان چای پدر غوطه ور است که تو باید بروی...این یک باید است...

کاش شرایط آنگونه بود که تو برایش آمدی. آزادی بود و رفاه بود و کسی از ما و تو نمیپرسید که چگونه؟

آنوقت تو باید میماندی و دست سوم ما میشدی.دهان ما، گلوی ما،و فریاد ما میشدی.

چند روز دیگر میهمان منی. قلبم برایت میتپد و تو میدانی.من اشک میریزم که تو باید بروی و پدر خیابانهای پر هذیان را فتح میکند.

کودکم، شیرین ترین احساس زنده بودن درک وجود تو بود.باز میگردی.در شبی مهتابی بیا.در شبی که همه آزادند.در لحظه ای بیا که فریاد شادکامی بشر به تو نوید روزهای آفتابی بدهد.ما و تو تولدت را در سایه سبز آزادی به جشن خواهیم نشست.

 

 

اما به ماندن دل خوش نکن که عازم رفتنی. برمی گردی.بارت سبک است. و تو چابکتراز بال نسیم.

میهمان روزهای بلندی که رو به کوتاهی میروند؛ میهمان شبهای شادی که تا سپیده طول کشید و تو آمدی! از راهی دور دور...خسته ای.می دانم. می دانم...می دانم...                                                             

                                         


 
 
استحاله...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

و من زیبا شدم،

قشنگ رقص ها!

آواز ها!

ماه از ابر عریان شد،

گنج لیموها برون رویید،

از تن سخت درخت

باد با من می رقصد،

به زیبایی...

و من زیبا تر از زیبا...

گهی با گنج لیمو ها

گهی با باد یا با ابر

گهی با ماه عریان کمی گستاخ

می رقصم...

می رقصم...

می رقصم...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

مرد به آرامی بر خاست

تا در آب رخوت چهره شوید

و زن را نگریست؛

که در اتاق بود-

به تمامی-

و بودنش اتاق را می آکند...

و حلقه های اکنون را

که می رفت در غروب آویزد

در دود سیگار تماشا می کرد....

مرد نگریست

و غرق لذت شد؛

و غرق بودن شد....

 


 
 
می روم...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

باید از رقص هزاران کولی

به دل تار درختان رفتن

باید از شعله این آتش ناب

سر به سر تا ته دوزخ رفتن

باید از جام می اش مست شدن

باید از ساز و نی اش رقص زدن

شاید از عمق نگاهش نتوانی خواندن

شاید از بوسه سردش

بروی تا لب مرگ

باید از بند طلسمش رستن!

باید از آن دل بد دل کندن...



 
 
وجود...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

وجود در من می خزد

به نرمی خون در عروق آبی رنگ بدنم

و من در میابم

که بودن با همه گسی

خواستنی است

و رسالت منست

که بیچ و خمهای وجود را

در نوردم...

وجود...

این افسانه شوق انگیز را...


 
 
گاه...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 
 گاه درد هزار پاره ام می کند‌؛

گاه خشم اطاله ام می کند؛

و  زن بودن گاه اژدهایی است

در تعقیب خو یشتنم...

در میان تمام این طوفان

سایه ایست غرق بهت و حیرت

و سربی و سنگین می نگرد

که درد هزار پاره ام می کند

و خشم اطاله ام می کند...



 
 
میگویم.
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

میدانم گوش میسپاری؛

بشنو انعکاس آهنگین صدایت را از حرکت گرم لبانم که به نسیم میسپارم؛

در سکوتی گرم و لطیف...


 
 
مرگ؟ننگ؟...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

باد میشوم،

باد مغرب مست و وحشی،

اما بر خاکت نمیوزم،

در تو نمیپیچم،

تورا نمیبینم....


 
 
تو مرده ای؟
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

بر صخره های ناپیدای هیچ ایستاده ای و حتی باد بر تو نمیوزد.

تو رفته ای و مرده ای و دفترعمرت سوخته است.

و من اما همچنان در تحقیر تو قصور نمیکنم.

آفتاب بر پوست آفتاب سوخته ام میتابد،

موج بر انگشتان پایم بوسه میزند و موج هیجان را درتمام وجودم به ارتعاش در می آورد.

و تو مرده ای.

باد بر بدنم میپیچد و انگشتان وحشی ام در خم موهایم میتابد و من مست لذت میشوم.

تو...؟بر نا کجای هستی ایستاده ای.جایی هستی که هیچ کس از سفر به آن برنگشته.شاید غرقه درنوری و شاید به رقص تاریکی پای میکوبی.میدانم،می دانم که تنها سوختن و رنج بردن را میدانی.

در ناکجا خوش باش.

من اما از کوبیدنت بر کوهسار دست نمیکشم.


 
 
فقر.جنبش...و دیگر هیچ
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

در سرزمین من همه چیز هست.

همه چیز هست و هیچ نیست.

بازار میوه گرم است و خریدار اندک...از خیابان رد میشوم،دو هموطن من،دو مرد مسن،دو راننده شریف تاکسی میدوند و بر سر یک پرتقال دوستانه میجنگند،...و این دردی شیرین در عروق من میدواند...

درسرزمین من بیکاری بیداد میکند،جوان برنای این خاک نه چشم و چراغ،که گاه مایه ننگ پدر پیرش میشود...بازویش کبود از جای تزریق است،و در سر پرسودای من شیون به اوج می رسد...

درسرزمین من فقر فریاد میزند...بحث حسابهای بانکی و تعداد صفرهایش نیست،بحث شکم سیر نیست،یحث دختران و پسران دانشجو نیست،........درسرزمین من فقر یعنی: فقدان شرف! نبود مردانگی! اسارت نفس و خواب وجدان در غار اصحاب...

در سرزمین من روزنامه هست و خبر هست و شبکه جهانی هست،خبر از قتل عام سرخها در...و کشتار سبزها در...خبر هتاکی جوانمردان در پشت میله ها،خبر اعدام،خبر بالا رفتن چوبه های دار،تعدد میله ها،خبر تاریکتر شدن شبها...و من عزا میگیرم و سیاه برتن میکنم...

درسرزمین من روشنفکر ملغمه ایست از: سیگار،طعم تلخ قهوه، شکست،خیانت،سینما،داستان و میل به رفتن،همیشه رفتن و هرگز نماندن...

اینجا فساد هست و پاکی هست،شب هست و روز نیست.

اپرای ناموزون شکم های گرسنه و باله دستهای همیشه دراز،

سمینار دلخراش مادران همیشه عزادار و حمایت هرگز پدران ابرو در هم،

در سرزمین من حتی درختها ،علفهاو یونجه ها به جرم سبز بودن اعدام میشوند...

و تو! تو بر قله تمام این فلاکت ها ایستاده ای.چون وصله ای ناجور و هرگز نچسب.تنها فکرروزان و شبانت زنی است و مردی از دیار هوس.تنها عطش تو کشیدن سیگاریست و دیداری در کنج کافه ای با دو چشم مغموم و چهره ای زیبا و پردرد.تو نه غم را میدانی و نه درد را میفهمی.تو تنها در سودای آغوشی و من در سودای بالا بردن مشتم پرغرور و سیراب از عشق مردمم و سرزمینم، تو در لهیب جسم میسوزی و من از درد پهلو به خود میپیچم،تو مشتاق رقصی و من پای خورد شده ام را در دست میگیرم و به سماع عشق برمیخیزم...

درد هست و سوز

ناله هست و گداز

خیال هست و بیخیالی

آرامش هست و ناآرامی...

پیله تنگ حقارت ازتنت پاره کن،

به در آی،ببین،لمس کن،ببوی بوی خون تازه را...


 
 
پراکنده...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

در مبانه آتش و خون،

در هنگامه تولد فریاد،

بازار بوسه همچنان گرم است،

اینجا که نعش نیمه جان دختری برخاک،

پرچم به خون غلطیده آزادی است،

دستان از تن جدای مردی نوازش را به خاک می سپارد،

و پدر و مادر بر مزار فرزند نه خون ، که پاره های جگر می بارند،

بازار بوسه گرم است و عطش آغوش همچنان سوزان...

……….

برادر برادر را می کشد،

دود بیداد میکند،

آتش سر به آسمان می ساید،

...چهره ای غماز در آینه خودرا می آراید...

..........

دستی آتش می گشاید،

دستی داغ از شلیک گلوله،

دستی به دفاع از خود سنگ پرتاب می کند،

دستی حفاظ سر می شود،

دستی، دستی را می شکند،

دستی قلاب دستبند را پذیرا می شود،

دستی به قطع پایی همت می ورزد،

...دستی فارغ ، به نوازش دراز می شود...

 

 

 


 
 
...
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

به جای شکسته شدن میله ها،

چوبه دار برپا می شود...


 
 
سرخ و خاکستری
نویسنده : سوزانا عرفانی - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
 

چیزی که میبینم سرخ است و خاکستری، بوی فلفل و نیتریت در کاسه سرم می چرخد، نمی دانم که مرگ مرا به دنبالش می دواند یا زندگی، فقط می دوم، می دوم، می دوم...

..........

نمی توانم نفس بکشم. مخلوطی از آب و خون و سیمان و گل  از بینی و دهانم تمام درونم را می آکند. زیر دست و پا مانده ام. دستی ناخواسته گلویم را می فشارد. آب. خون. سیمان...درون من پر می شود از مرگ و در لابلای ضجه و فریاد و شلیک، دیگر نمی توانم نفس بکشم.

..........

با ضربه شدیدی به پهلویم به هوش می آیم. دو نفر برادروار بر دوشم می برند.دردی حس نمیکنم. از بوی باروت و فلفل میفهمم که زنده ام.در پس زمینه هنوز غریو می شنوم، آمیخته با فریاد و گاه فحش های رکیک. پس حقیقت دارد. حقیقت دارد. حقیقت.

..........

از من خون می رود.دردی در کار نیست. فقط  پایم راه نمی رود و نفس از تنگنای سینه یه سختی راه به بیرون می یابد. کفشم را از پای متورم با سختی و خشونت می کنم. چه جای ملاطفت؟ زمین سرخ است و هوا نه بوی مرگ که بوی قتل می دهد. و حقیقت دارد.

..........

آسانسور سرخ می شود. کف خانه سرخ. تلاشی مذبوحانه به خرج می دهم که شلوار جین ( حالا سرخ ) را از پایم جدا کنم. پوست پایم لجوجانه به پارچه چسبیده. پارچه و پوستم را باهم به گوشه ای پرت می کنم. دسته ای از موی سرم با روسری خیس از سیمان کنده می شود.

..........

ذرات سرخ خون در من جان می دهند و جان می گیرند. من، من امروز صبح نیستم. زنی که با قلبی پرطپش به آفتاب سرد زمستان پا نهاد نیستم. چیزی درمن مرده. بخشی از وجودم، پاره ای از روحم برزمین می خزد. اینگونه است استحاله آیا؟ به فاصله دوازده ساعت من دیگر آن منی که می شناختم نیستم؟ آری. نیستم. و این حقیقت دارد.


 
 
← صفحه بعد