نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۳:٠٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸
در مبانه آتش و خون،
در هنگامه تولد فریاد،
بازار بوسه همچنان گرم است،
اینجا که نعش نیمه جان دختری برخاک،
پرچم به خون غلطیده آزادی است،
دستان از تن جدای مردی نوازش را به خاک می سپارد،
و پدر و مادر بر مزار فرزند نه خون ، که پاره های جگر می بارند،
بازار بوسه گرم است و عطش آغوش همچنان سوزان...
……….
برادر برادر را می کشد،
دود بیداد میکند،
آتش سر به آسمان می ساید،
...چهره ای غماز در آینه خودرا می آراید...
..........
دستی آتش می گشاید،
دستی داغ از شلیک گلوله،
دستی به دفاع از خود سنگ پرتاب می کند،
دستی حفاظ سر می شود،
دستی، دستی را می شکند،
دستی قلاب دستبند را پذیرا می شود،
دستی به قطع پایی همت می ورزد،
...دستی فارغ ، به نوازش دراز می شود...
به جای شکسته شدن میله ها،
چوبه دار برپا می شود...
چیزی که میبینم سرخ است و خاکستری، بوی فلفل و نیتریت در کاسه سرم می چرخد، نمی دانم که مرگ مرا به دنبالش می دواند یا زندگی، فقط می دوم، می دوم، می دوم...
..........
نمی توانم نفس بکشم. مخلوطی از آب و خون و سیمان و گل از بینی و دهانم تمام درونم را می آکند. زیر دست و پا مانده ام. دستی ناخواسته گلویم را می فشارد. آب. خون. سیمان...درون من پر می شود از مرگ و در لابلای ضجه و فریاد و شلیک، دیگر نمی توانم نفس بکشم.
..........
با ضربه شدیدی به پهلویم به هوش می آیم. دو نفر برادروار بر دوشم می برند.دردی حس نمیکنم. از بوی باروت و فلفل میفهمم که زنده ام.در پس زمینه هنوز غریو می شنوم، آمیخته با فریاد و گاه فحش های رکیک. پس حقیقت دارد. حقیقت دارد. حقیقت.
..........
از من خون می رود.دردی در کار نیست. فقط پایم راه نمی رود و نفس از تنگنای سینه یه سختی راه به بیرون می یابد. کفشم را از پای متورم با سختی و خشونت می کنم. چه جای ملاطفت؟ زمین سرخ است و هوا نه بوی مرگ که بوی قتل می دهد. و حقیقت دارد.
..........
آسانسور سرخ می شود. کف خانه سرخ. تلاشی مذبوحانه به خرج می دهم که شلوار جین ( حالا سرخ ) را از پایم جدا کنم. پوست پایم لجوجانه به پارچه چسبیده. پارچه و پوستم را باهم به گوشه ای پرت می کنم. دسته ای از موی سرم با روسری خیس از سیمان کنده می شود.
..........
ذرات سرخ خون در من جان می دهند و جان می گیرند. من، من امروز صبح نیستم. زنی که با قلبی پرطپش به آفتاب سرد زمستان پا نهاد نیستم. چیزی درمن مرده. بخشی از وجودم، پاره ای از روحم برزمین می خزد. اینگونه است استحاله آیا؟ به فاصله دوازده ساعت من دیگر آن منی که می شناختم نیستم؟ آری. نیستم. و این حقیقت دارد.
خاکستری باید
بر این همه آتش و آتش و شعله،
بر این همه دود که به نا کجای آسمان سر می کشد،
آشفته بازاریست این مجلس وبس مکاره این عروس هزار داماد!
هر جنبنده که میبینی
آتشی است در حرکت، در سوز،
نفرین بر این خاک میریزد از دوش ضحاکان...
خاکستری باید...
دعوت کنیم یاران! برادران!
این آسمان غمزده را!
چیزی نمانده است گویی
کین فلک مفلوک به دعوی حق
بر خاک فرود آید...
خاکستری باید،
صدای غرش عزیمت آسمان به زمین می آید...
پرده به آتش می کشم،
تا آسمان سراسر ابر،
باابهت حجم خاکستری اش؛
خانه را به تمامی بیاکند...
نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۸
زندگی:
گاه داستان دهلیز هزار توی کوچه هایی است؛
که که گامهای هماهنگ و مطنطن ولی دودل و مردد یک دوست با تو طی می کند،
گاه فنجان قهوه ایست در تنهایی، در انزوای ناپسند کافه ای،
سطور بی پایان مقاله هایی سلسله وار که مینویسی و تمامی ندارد، مطالب مهیج، دردناک، حقیقی و گاه نامکشوفی که در پیچاپیچ مویرگهای مغز خودت گم می شوی،
زندگی سپری کردن لحظاتی در شکنجه گاز و دود سوزنده در طول و عرض خیابانی معروف است...
وحشت از کشته شدن و رویارو شدن با فرشته مرگ، نه با داس بلندی در دست که با اسلحه ای ناشناخته نشانه رفته به قلب...
زندگی اندیشیدن است دردناک، عمیق، و دقیق به آنچه که نمی خواهد به روشنای کشف قدم بگذارد،
و لابلای این اندیشیدن آگاه شدن به باید ها و نباید ها...
چه بازار مکاره ایست اینجا و نامش زندگی،
و چه مهیب است ادراک اینکه زندگی ترکیب عجیب ولی موزونی است از: عشق،دوست،پرسه،آشنایی،بحث،مناظره،گام زدن، قرار گذاشتن، گپ زدن،فقر،ثروت، سیاست و..............................................
ومن یکی از جنبندگان ناطق این سیاره از این انتخابها گام زدن با دوست مرددم را برمیگزینم، اندیشیدن دردناک را، نوشتن بی پایان را می جویم و خواندن هرچه ناتمام را...
هرگز به انتهایش نیم نگاهی هم نخواهی داشت
بزرگ است. حجیم است. گرم و سرد و گاه هم بر حسب اتفاق معتدل...
،
نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۱:٠٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۸
شمع ها را به مسلخ نور برده ام،
به قربانگاه عشق،
اشک را گفته ام در خلوت گیس بلندش را ببافد،
رقص را از نهانخانه پیکرم به آغوش شوق کشیده ام،
زمین خانه هرگز سرد نبود و نیست...
بستری جذاب است برای عشق ورزی بی پایان...
...
و این منم!
یک زن!
یک روح!
ساحره ای چیره دست،
سرشار از هست/ هستی / و بودن ناب ناب و محض!...
جوشان از شور سحر انگیز زندگی،
رقصان در آغوش گرم زندگی...
نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۱:۳٠ ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸
در این لحظه،
در اوج شفافیت ذهن، در نهایت آگاهی فکر
اینچنین می اندیشم:
شاید عشق حقیقی، دروغ بزرگ، بزرگ، بزرگی بیش نبوده است...
و بشر ، این اشرف مفلوک، احمق و تهیدست مخلوقات قرنها و هزاره ها خود را با خیال خام این عشق فریفته است...
چرا که میبینم این عشق ناب، تاب و نایافتنی گاه چنان زیبا و معصوم و دلپذیر دست یافتنی میشود...
آه...که باورش برای عاشق و معشوق دشوار می آید...
و در کوبیدن مظلومانه اش را نه می بینند و نه می شنوند...
......
......
گفته بودم، گفتم، می گویم:
حتی نفس اگر فاصله من با توست، نفس مرا بگیر...و... توهراس داری از حتی شنیدنش...
نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۱:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۸
غروب می رود در شب انحلالی نقره فام را به تماشا نشیند
یاس کبود خسته از دیوار سر می کشد،
تا به روشنای سینه ام ژرفای امید را پر شور نظاره گر شود
گلبوسه هایی وحشی و گستاخ سرتاسر پیکرم را به جشنی ناب و نامریی نشسته اند،
چشمها را می بینم،
هرجا و هرگوشه،
مراقب، هراسان، موذی...
هر حرکت اندام، هر پرش گیسویم، هر جنبش دستم...
تمام من گویی زیر هزار نگاه محک زده می شود،
......
......
......
نه غروب نا امید می داند و نه شب گرسنه،
نه یاس کبود شهوت زده،
نه این چشمهای از هرسو بیننده،
......
......
نه روشنای امیدوار سینه ام،
نه گلبوسه های وحشی و زندگی زای تو!
نه حتی لبان گرم و تشنه ات!
نه دستهای مشتاق نواختنت!
......
......
هیچ یک نمی دانند که پشت نگاه سوزانم و لبخنده سرخم
چه دردی، چه درد هایی...
می جوشند،
می پیچند،
می تابند،
و من سرخ و بنفش حل می شوم...
نویسنده :
سوزانا عرفانی - ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
برهنه شو ای من من!
از این نقاب تیرگی،
از این حجاب مصنوعی...
از خود در آ !
ای من من!
وقتی برهنه می شوی
زیباترین شعری و وصف ناب عشق،
آهنگ شوق ماندنی،
تصویر شورانگیز ناب بودنی،
هم حسرتی،هم جراتی، هم وحشتی هم شهوتی...
برهنه شو ای من من!
وقتی برهنه می شوی
زیبا ترین فصل خدا...
زیبا ترین شعر و غزل،
تمام شور، تمام شعر، تمام رقص ناب ماندنی...
برهنه شو !
ای من من! برهنه شو!...